خیالهای آینه

ثبت لحظه های زندگیم

خواهر شوهر بد جنس...

وااااااااااااای نمیدونین که چقدر بابت پست قبلیم انرژی گرفتم که

خدایی هر کامنتی رو که میخواستم تائید کنم لپام درد میگزفت از بس میخندیدم

میبینین بعضی وقتا آدم چقدر راحت و بی درد سر میتونه دل خودشو شاد کنه؟؟؟؟

الان هم با وجود مشکلات پی در پی اصلا خدا رو شکر نا امید نشدم و اینجوریم

یادتونه که گفتم دارم خواهر شوهر میشم؟؟؟؟

این داداش فسقلیه ما الان یک ساله که پاشو کرده تو یه کفش که الا و باله برای من زن بسونین

چند سالشه؟؟؟؟؟

.... ۲۳ سالشه جقله

مامان منم هی این دست و اون دست کرد تا یه کم سنش بیاد بالا

البته اینم بگم که الان سه ساله که سر کار میره و خیلی هم مقتصد و عاقله (بیشتر از سنش میفهمه) ماشین هم از خودش داره و به شدت هم تو فکر خرید خونست و من میدونم که حتما میتونه بخره خداکثر ۲ سال دیگه....

و اینکه کاملا آمادگیه زن گرفتن رو هم داره

بدتر از همه اینه که میگفت زنم باید همسن خودم باشه

مامان منم چند جایی رفت و چون سنشون ۱۹ یا ۲۰ ساله بود آقا می فرمودند نه همسنWhoop De Doo

خلاصه توی عید یکی از دوستای مامانم یه دختر خانمی رو به مامانم معرفی کردند که این دوست مامانم با مادر عروس خانم قبلا همکار بودند و منم یا مامانم راه افتادیم رفتیم برای دیدن عروس معرفی شده

خلاصه که بدمون نیومد البته اینم باز یاد آو بشم که من خیلی به دلم ننشست ولی بدم هم نیومد(خنثی)

به مامانم گفتم بزار دانیال هم بیاد ببینه شاید اون خوشش بیاد چون فقط ۶ ماه از دانیال کوچیکتره

بعد کلی رفت و آمد این دانیال ما هم از این خانم خوشش اومده بود و این خانم و خونوادش یک دل نه ۱۲۰ دل عاشق این شازده ی ما شدند و دلباختش

اونا برای تحقیق رفتند محل کار این آق داداش ما و بیشتر شیفتش شده بودند و سعی کردند که با چنگ و دندون حفظش کنند

مثل خودمونند یه دختر و یه پسرند کم جمعیتند ظاهرشون هم آدمهایه بدی به نظر نمیرسند و تا الان که خیلی کم توقع اومدند جلو هیچی نخواستند تنها چیزی هم که باباش از ما خواست این بود که فقط اجازه بدین دخترم درسش تموم بشه بعد عروسی بگیرین

که بابای منم گفت این چیزیه که خودشون باید تصمیم بگیرند که کی آمادگیه گرفتن جشن عروسی رو دارند

چند روز پیش طبق رسم و رسوم خونواده ی عروس خانم تشریف آوردند برای پس دادن بازدید مامانم اینا

که من و آقا جان هم حضور داشتیم

منم به بابام اشاره کردم که رسم و رسومشون رو سوال کنه تا ما بتونیم برنامه ریزی کنیم واسه بله برون

سوال کردن بابای منم همانا و تعین شدن تاریخ عقد هم همانا از طرف اونا

راستش من اصلا خوشم نیومد این خیلی زشته که آدم اینقدر هول باشه

تا بابام از باباش سوال کرد که برنامتون چیه و برای روز ۱۰ اردیبهشت آمادگی دارین برای بله برون؟

سریع باباش تقویم رو کرد و گفت بله ما کاملا آمادگی داریمو ۱۵ تا مهمون داریم واسه بله برون و ۱۴ تا سکه ی بهار آزادی مهر دخترمونه و روز ۱۵ تیر هم برای عقد یه سالن مد نظر داریم که هم سالن عقد داره هم خواننده داره و .....هیپنوتیزمهمینجوری ردیف کرد

من اصلا خوشم نیومدنگرانبه نظرتون کارش درست بود؟؟؟؟؟؟حتی نطر ما رو نپرسیده بودن (البته جشن عقد رو میخوان خودشون بگیرند ولی شده بود نوش دارو پس از مرگ سهراب ؟ )

همه کاراشونو کردند تو خودشون و بحثاشون رو کردند بعد به ما میگه شما حرفی ندارین؟؟؟؟؟

وای خدایا خودت میدونی من چقدر از این حرف و حدیثا بدم میاد و اعصابم برای این چیزا کشش نداره

مامان و بابای ساده ی منم با کمال میل همه چی رو پذیرفتند و حرفی نزدند

منم بعد از رفتنشون با مامانم دعوا کردم که چرا همه چی رو قبول کردین و هیچ نظری ندادین؟چرا نگفتین ما باید فکرامونو بکنیم؟؟

اه یادش میوفتم بغضم میگیره فقط به خاطر مظلومیت بابا و مامانم

نمیدونم شاید زیادی حساسم

شاید هم به خاطر علاقم به داداشمه و نگران سن کمشم که نکنه ازش سو ء استفاده بشه

دانیال خیلی آروم و مهربونه توی فامیلمون لب تر میکرد تموم دخترای همسنش با جون و دل می پذیرفتند که زنش بشند ولی خودش میگفت فامیل دوست ندارم

یه اعتراف دیگه هم بکنم عینکمن اصلا این عروس خانم رو دوست ندارم دارم درونش دنبال نکات مثبت میگردم که بهش نزدیک بشم ولی هیچ چیز جذابی از نظر من ندارهچشمالبته هر کی دیدتش میگه خیلی دوست داشتنیه ولی من گریه

به نظرتون آنرمالم؟؟؟؟؟برام دعا کنین وگرنه شیطان

 

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 11:59  توسط خانم جون  |